سینما گلشن در
دهه 1340 در سال 1342-1343 شناخته شده استکه کاربری آن سینما بوده و سانس های کاری آن 8-12 صبح و12-10 یا 12 شب بوده
استاز لحاظ مکان یابی در مرکز شهر واقع
بوده است که یک مرکز تجاری و تفریحی بوده که در طبقه زیر زمین آن سینمایی فعال و
در طبقات بعدی آن مغازه هایی بوده است.
سینمای دیگری
که قبل از آن ساخته شده بوده در خیابان ایرانشهر روبروی سینما دانش آموز فعلی وجود
داشته به نام سینما شیر خورشید. که بعد ها آتش زده شده و به طور کانل تخریب شده
است.
این مرکز در
مقابل مسجد برخوردار واقع شده است که در آن زمان دو مرکز و مکان مخالف هم از لحاظ
فرهنگی هستند. در آن زمان سینما داءما فعال بوده است و چون در مررکز شهر بوده از
رونق خوبی بر خوردار بوده است. در سمت راست آن کوچه ای است که در قدیم محل پارک
موتور سیکلت ها بوده است و در همان کوچه دری بوده که به اتاقکی وارد میشده که در
آن محل میروب فروشی گلشن بوده است واز همان اتاقک به راهرو کنارسینما راه داشته ورودی پارکینگ بوده
بنا به گفته چنی
تند که در قدیم چند بار از این سینما استفاده کرده بودند این سینما بیشتر محل تجمع
اوباش و عیاشی بوده و چون سانسی وجود نداشته تبدیل به پاتوقی برای آنها شده بوده
است که با توجه به مشروب فروشی کنار آن محل خوبی بوده است.
بعد از واقعه
سینما رکسبه دلیل ترسی که در مردم وجود
داشته استقبال کمتری از این سینما میشده است و چند بار هم در خود سینما در مردم
ترس ایجاد شده بوده به خاطر این که قصد آتش زدن آنجا را داشته اند.
در قبل از انقلاب به دلیل نزدیکی آن به مسجد بر
خوردار که یکی از اماکنمهم بوده و از تقدسی برخوردار بوده و این کمه قدمتی بیش از
آن داشته در گیریها و اختلافاتی بین اطرافیان بر سر تداخل این دو وجود داشته
استکه در اوایل بعد از انقلاب این سینما
آتش زده شده و از آن به بعد بدون استفاده مانده است که بعد ها توسط سپان مصادره
شده است و مکانی برای اجرای نمایشکگاه ها و نمایش های سپاه بوده است که درآن تغییراتی
را به وجود آورده اند و مدتی هم در دست بسیج دانش آموزی بوده که نمایشگاه های خود
را در آنجا بر گزار میکرده اند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 3:39  توسط helen
|
توی اين غربت خونه يه نفـر سـاکت و خستــه
خسته از بـازيچه گشتن ، داره از غصه می ميره
تنها مرگ به ياد اونه ، از اون هيچ يادی نمونده
يــــادِ عشقش مونده امــا تو اين نجوای غصه
ديگه تنها و غريبه تـــوی اين سکوت خونـــه
حتی محرمــی نــداره واسه دردِ عاشقـــونــه
توی تنهايی سردش ، سر به زانو ، تـوی دستش
شاخه ی پژمرده ای هست که ساکت شده قلبش
غصه ی یه درد کهنه ، که از اون گل به جا مونده
می خونه بـــا قلب پــاکش که چرا تنها مونده
زيرِ لب شعری می خونه ، شعری از جنونه گريه
ساکت و سرد و پر نجابت ، بازم از غصه می خونه
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:40  توسط helen
|
از خدا نیرو خواستم ضعیفم آفرید که تواضع بندگی را بیاموزم از اوسلامتی خواستم که کارهای بزرگی را انجام دهم نا توانم آفرید که کارهای بهتری را انجام دهم از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم فقرم بخشید که عاقل باشم از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را به دست آورم شکستم بخشید که بدانم پیوسته نیازمند اویم از او همه چیز خواستم که از زندگی لذت ببرم زندگیم بخشید که از همه چیز لذت ببرم آنچه خواستم به من نداد آنچه که بدان امید داشنم به من بخشید و دعاهای ناگفته ام مستجاب شدند وآنها این بود من هستم در میان انسان ها وغرق در نعمت های پرودگار....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:9  توسط helen
|
خدایا... دستامو هربار به روت باز کردم... تو توش یه عروسک گذاشتی... خیلی عروسکامو دوس داشتم... ولی هر بار به زور اونارو ازم گرفتی.... منم زل زل نگات میکردم... اشکام دونه دونه میومد... ولی هیچی بهت نمیگفتم... خدایا... تو که جای حق نشستی... ولی چرا اونارو ازم گرفتی...؟ چرا اونارو بهم میدادی...؟ میخواستی ببینی امانت دار خوبیم...؟ بعد گرفتن اونا هنوز نفهمیدی...؟ خدایا این عروسکم میگیری...بگیر باشه.... ولی زل زل نگات میکنم... مثه بارون اشک میریزم... که یه قول باید بهم بدی... که همون قدی که من این عروسکو دوس دارم ... دوسش داشته باشی... خدایا همونجوری که من تنهاش نمیذارم .... توهم تنهاش نذار.... همیشه پشت و پناهش باش.... ولی خدایا... دیگه دستامو بالا نمیارم... که تو باز یه عروسک بذاری توش.......
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:44  توسط helen
|
وقتي كه خاكم ميكنن بهش بگين پيشم نياد
بگين كه رفت مسافرت
بگين شماره اي نداد
يه جور بگين كه آخرش ار حرفاتون هول نكنه
طاقت ندارم به قبر من نگاه كنه
دونه به دونه عكسامو بردارين آتيش بزنين
هرچي كه خاطره دارم برينو از بيخ بكنين
نذارين از اسم منم يه كلمه جا بمونه
نمي خوام هيچ وقت تنمو توي گورم بلرزونه
برو آتيش به قلب من نزن بذار نگاهت از يادم بره
بذار واسه هميشه قلب من چال بشه با من كلي خاطره
برو نميخوام بببيني خونه من خالي شده همدم من به جاي تو ريگاي پوشالي شده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 20:23  توسط helen
|
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت، به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک، که پر از یاد تو بود و به یک قلب يتيم، که خیالم می گفت: تا ابد مال تو بود تو برو !! برو تا راحت تر، تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم ........
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 16:22  توسط helen
|